آسمان زیبا

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق، به امضا شدنش می ارزد

گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد

با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه برپا شدنش می ارزد

دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

سالها ... گر چه که در پیله بمانَد غزلم
صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد """




سه شنبه دهم مرداد ۱۳۹۱ |

 

.....................................


یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۱ |

 

سخت...

فراموشش کن...........

این سخت ترین نتیجه ای که بعضی وقتا بهش میرسم

منظور اشخاص نیستند هر چیزی که میتونی بهش وابسته شی یا طالبش باشی


یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۱ |

 

جسد مومایی دختر 15 ساله‌ای که بیش از 500 سال از مرگش می‌گذرد در آرژانتین به نمایش گذاشته شد.

سايت فرارو به نقل از دیلی نوشت: جسد مومیایی دختر 15 ساله به همراه دو بچه کوچکتر که در دستانش جا داشتند در نمایشگاهی در آرژانتین به نمایش گذاشته شد.


این مومیایی از انواع نادری است که بسیار سالم مانده و با وجود سال‌های سال هنوز خون در رگ‌ها وجود دارد و مغز کاملا سالم است.

یخ زدگی شدید منطقه‌ای که جسد این دختر در آنجا قرار داشت باعث سالم ماندن آن عنوان شده و پزشکان تحقیقات گسترده خود را به زودی آغاز خواهند کرد.

کنار این اجساد مقدار زیادی اجناس با ارزش و طلا نیز یافت شده که متعلق به صدها سال پیش است.

محققان این اجساد را در غاری سنگی در کوه آتشفشانی در ارتفاع 22 هزار فوتی از سطح دریا کشف کرده‌اند.

نمایش این مومیایی خشم چند گروه بومی که برای جلوگیری از نمایش آن تلاش می‌کردند را برانگیخته است.

میگل سوارز از قبایل دره کالچاکیز در ناحیه سالتا به آسوشیتدپرس گفت که نمایش مومیایی "اشتباهی بزرگ" است و اظهار امیدواری کرد که بازدیدکنندگان به مرده احترام بگذارند.

امپراطوری اینکاها زمانی بخش اعظم آمریکای جنوبی از جمله پرو و بولیوی امروزی تا مرکز شیلی و بخش‌هایی از آرژانتین را در بر می‌گرفت.


شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۱ |

 

خدایا مرا ببخش

به خاطر تمام لحظاتی که دست به دامن کسی جز تو شدم


شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۱ |

 



جمعه ششم مرداد ۱۳۹۱ |

 

خدایا !

سرنوشت مرا خیر بنویس

تقدیری مبارک

تا هر چه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم

و هر چه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم .

(دکتر شریعتی )


جمعه ششم مرداد ۱۳۹۱ |

 

درس هایی از آلبرت

1. كنجكاوي را دنبال كنيد
“من هيچ استعداد خاصي ندارم .فقط عاشق كنجكاوي هستم “
چگونه كنجكاوي خودتان را تحريك مي‌كنيد ؟ من كنجكاو هستم. مثلا پيدا كردن علت اينكه چگونه يك شخص موفق است و شخص ديگري شكست مي خورد .به همين دليل است كه من سال ها وقت صرف مطالعه موفقيت كرده ام . شما بيشتر در چه مورد كنجكاو هستيد ؟
پيگيري كنجكاوي شما رازي است براي رسيدن به موفقيت.
۲ .پشتكار گرانبها است
“من هوش خوبي ندارم، فقط روي مشكلات زمان زيادي ميگذارم”
تمام ارزش تمبر پستي توانايي آن به چسبيدن به چيزي است تا زماني كه آن را برساند.مانند تمبر پستي باشيد ؛ مسابقه اي كه شروع كرده ايد را به پايان برسانيد .
با پشتكار مي‌توانيد به مقصد برسيد.
۳ .تمركز بر حال
“مردي كه بتواند در حالي كه دختر زيبايي را مي‌بوسد با ايمني رانندگي كند، به بوسه اهميتي را كه سزاوار آن هست نميدهد “
پدرم به من مي‌گفت نمي‌تواني در يك زمان بر ۲ اسب سوار شوي .من دوست داشتم بگويم تو مي‌تواني هر چيزي را انجام بدهي اما نه همه چيز .ياد بگيريد كه در حال باشيد.تمام حواستان را بدهيد به كاري كه در حال حاضر انجام ميدهيد.
انرژي متمركز، توان افراد است، و اين تفاوت پيروزي و شكست است .
۴ .تخيل قدرتمند است .
“تخيل همه چيز است .مي‌تواند باعث جذاب شدن زندگي شود .تخيلي به مراتب از دانش مهم تر است “
آيا شما از تخيلات روزانه استفاده مي‌كنيد ؟ تخيل از دانش مهم تر است ! تخيل شما پيش نمايش آينده شما است .نشانه واقعي هوش دانش نيست، تخيل است.
آيا شما هر روز ماهيچه هاي تخيلتان را تمرين مي‌دهيد ؟اجازه ندهيد چيزهاي قدرتمندي مثل تخيل به حالت سكون دربيايند.
۵ .اشتباه كردن
“كسي كه هيچ وقت اشتباه نمي‌كند هيچ وقت هم چيز جديد ياد نميگيرد “
هرگز از اشتباه كردن نترسيد .اشتباه شكست نيست .اشتباهات شما را بهتر،زيرك تر و سريع تر مي‌كنند، اگر شما از آنها استفاده مناسب كنيد . قدرتي كه منجر به اشتباه مي‌شود را كشف كنيد .
من اين را قبل گفته ام ،و اكنون هم مي‌گويم ، اگر مي‌خواهيد به موفقيت برسيد اشتباهاتي كه مرتكب مي‌شويد را ۳ برابر كنيد .
۶ .زندگي در لحظه
“من هيچ موقع در مورد آينده فكر نمي‌كنم ،خودش بزودي خواهد آمد”
تنها راه درست آينده شما اين است كه در “همين لحظه ” باشيد .
شما زمان حال را با ديروز يا فردا نمي‌توانيد عوض كنيد .،بنابراين اين از اهميت فوق العاده برخوردار است، كه شما تمام تلاش خود را به زمان جاري اختصاص داريد .اين تنها زماني است كه اهميت دارد، اين تنها زماني است كه وجود دارد .
۷ .خلق ارزش
“سعي نكنيد موفق شويد، بلكه سعي كنيد با ارزش شويد “
وقت خود را به تلاش براي موفق شدن هدر ندهيد،وقت خود را صرف ايجاد ارزش كنيد .اگر شما با ارزش باشيد ،موفقيت را جذب مي‌كنيد
استعدادها و موهبت هايي كه داريد را كشف كنيد، بياموزيد چگونه آن استعدادها و موهبت هاي الهي را در راهي استفاده كنيد كه براي ديگران مفيد باشد .
تلاش كنيد تا با ارزش شويد و موفقيت شما را تعقيب خواهد كرد .
۸ .انتظار نتايج متفاوت نداشته باشيد.
“ديوانگي : انجام كاري دوباره و دوباره و انتظار نتايج متفاوت داشتن “
شما نمي‌توانيد كاري را هر روز انجام دهيد و انتظار نتايج متفاوت داشته باشيد ،به عبارت ديگر، نمي‌توانيد هميشه كار يكساني (كارهاي روزمره) را انجام دهيد، و انتظار داشته باشيد متفاوت به نظر برسيد.براي اينكه زندگي تان تغير كند، بايد خودتان را تا سر حد تغيير افكار و اعمالتان متفاوت كنيد، كه متعاقبا زندگي تان تغيير خواهد كرد.
۹ .دانش از تجربه مي‌آيد .
“اطلاعات به معناي دانش نيست . تنها منبع دانش تجربه است “
دانش از تجربه مي‌آيد . شما مي‌توانيد درباره انجام يك كار بحث كنيد ، اما اين بحث فقط دانش فلسفي از اين كار به شما مي‌دهد .شما بايد اين كار را تجربه كنيد تا از آن آگاهي پيدا كنيد .تكليف چيست ؟ دنبال كسب تجربه باشيد !
وقت خودتون رو صرف يادگرفتن اطلاعات اضافي نكنيد .دست بكار شويد و دنبال كسب تجربه باشيد .
۱۰ .اول قوانين را ياد بگيريد بعد بهتر بازي كنيد.
“اگر شما قوانين بازي را ياد بگيريد از هر كس ديگر بهتر بازي خواهيد كرد”
۲ گام هست كه شما بايد انجام بدهيد .اولين گام اين است كه شما بايد قوانين بازي كه مي‌كنيد را ياد بگيريد ،اين يك امر حياتي است.گام دوم اين كه شما بايد بازي را از هر فرد ديگري بهتر انجام بدهيد .اگر شما بتوانيد اين ۲ گام را انجام دهيد موفقيت از آن شما مي‌شود .



جمعه ششم مرداد ۱۳۹۱ |

 

خدایا چگونه تورابخوانم درحالي که من، من هستم

(بااين همه گناه ومعصيت)

وچگونه ازرحمت تونااميدشوم درحالي که تو، توهستي

(باآن همه لطف ورحمت)

خدايا توآنچناني که من مي خواهم

مرانيزچنان کن که تومي خواهي


جمعه ششم مرداد ۱۳۹۱ |

 

فريادها مرده اند

          سكوت جاريست

            تنهايي حاكم سرزمين بي كسيست

                                        ميگويند خدا تنهاست

                                                   ما كه خدا نيستيم

                                                         چرا از همه تنهاتريم.....

                                                            (دكتر شريعتي)


جمعه ششم مرداد ۱۳۹۱ |

 

کودکی رو به روی چشمان پدرش سوخت

به زنی در مقابل چشمان شوهرش تعدی شد

پدری مقابل فرزندش به دو نیم تقسیم شد

هزاران هزار نفر

مردند

سوختند

شکنجه شدند

درد کشیدند

ببین چه ساده به نظر میرسد

نگاه کن چه راحت

این ها خیلی راحت مردند

شاید اسم میانمار را از اخبار شنیده باشی

اینجا همانجاست

اینان جرم سنگینی دارند

مسلمانند

فقط همین

جرم سنگینیست نه؟

اینان را ببین و درک کن حزب شیطان چیست؟

حزب شیطان اینست

خانوم اشتون اخیرا اعلام کرده است میانمار به دلیل شروع اصلاحات از شر تحریمات خلاص خواهد شد

اصلاحات یعنی چه؟

اصلاحات یعنی این

یعنی کشتار مسلمانان

ببین این انچه هست که اتفاق می افتد تو فقط ببین و بدان همین کافیست


جمعه ششم مرداد ۱۳۹۱ |

 

وصیت نامه مولانا

شما را وصيت مي کنم به ترس از خدا در نهان و عيان
و اندک خوردن و اندک خفتن و اندک گفتن و
کناره گرفتن از جرم و جريت­ها و مواظبت بر روزه
و نماز برپا داشتن و فرونهادن هواهاي شيطاني
و خواهش­هاي نفساني و شکيبايي بردرشتي مردمان
و دوري گزيدن از همنشيني با احمقان و نابخردان و سنگدلان
و پرداختن به همنشيني با نيکان و بزرگواران همانا بهترين
مردم کسي است که براي مردم مفيد باشد و بهترين گفتار کوتاه
و گزيده است و ستايش از آن خداوند يگانه است.


پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۱ |

 

واقعاااااااااااااااااااا

هر آدمی بهایی دارد

اگر به کسی بیش از حدش بها بدهی مثل یک جنس بنجل روی دستت میماند


سه شنبه سوم مرداد ۱۳۹۱ |

 

استاد شهریار...

آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس
آن‌چنان سوخم از آتش هجران که مپرس
گله‌ئی کردم و از یک گله بیگانه شدی
آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس
مسند مصر ترا ای مه کنعان که مرا
ناله‌هائی است در این کلبه‌ی احزان که مپرس
سرونازا گرم اینگونه کشی پای از سر
منت آنگونه شوم دست به دامان که مپرس
گوهر عشق که دریا همه ساحل بنمود
آخرم داد چنان تخته به طوفان که مپرس
عقل خوش گفت چو در پوست نمیگنجیدم
که دلی بشکند آن پسته‌ی خندان که مپرس
بوسه بر لعل لبت باد حلال خط سبز
که پلی بسته به سر چشمه‌ی حیوان که مپرس
این که پرواز گرفته است همای شوقم
به هواداری سرویست خرامان که مپرس
دفتر عشق که سر خط همه شوق است وامید
آیتی خواندمش از یاس به پایان که مپرس
شهریارا دل از این سلسله مویان برگیر
که چنانچم من از این جمع پریشان که مپرس


یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۱ |

 

یعنی خاک تو سر من که برنزم نشدم خااااااااااااااااااک

ایران بر خود ببال که چنین فرزندانی را پروانده ای......

می خوام این مطلب رو به فرد بزرگی اختصاص بدم
کسی که برای سرزمین خودش زحمت زیادی کشیده اما ما چیز زیادی درموردش نمی دونیم شاید هم بعضی ها باشند که اصلا ایشون رو نمی شناسند

شادروان رضا صادقی در اول اردیبهشت ۵۶ در شهر مقدس مشهد در خانواده ای مذهبی متولد شد.
پس از گذراندن دوران راهنمایی تحصیلی وارد دبیرستان شهید هاشمی نژاد مشهد (تیزهوشان)شد. در دوران دبیرستان بود که با شرکت در المپیادهای علمی نشان داد که نه تنها یک دانش آموز مومن و معتقد به مذهب است بلکه در جبهه ی علم و دانش هم پیش تاز و فعال است.
شادروان رضا صادقی در سال ۹۴ میلادی در ۳۵ امین المپیادجهانی ریا ضی هنگ کنگ با کسب ۳۷ امتیاز مدال نقره و در سال ۹۵ میلادی در ۳۶ امین المپیاد جهانی ریاضی کانادا با کسب ۳۷ امتیاز از ۴۲ امتیاز آزمون مدال طلا را به دست آورد.مر حوم صادقی در دانشگاه هم خوش درخشید بطوریکه سال ۷۶ به عنوان دانشجوی نمونه ی دانشکده ی ریاضی دانشگاه صنعتی شریف معرفی گردید.
شادروان رضا صادقی در ۲۶ اسفند ۱۳76 به همراه تعدادی از نخبگان کشورمان به هنگام بازگشت از مسابقات دانشجویی ریا ضی از دانشگاه شهید چمرا اهواز به دلیل بی توجهی مسوولین به نخبگان ایران این نخبگان ایرانی را با اتوبوسی بدون تجهیزات به اهواز فرستادند و هنگام برگشت به دلیل بی توجهی راننده،اتوبوس در پرتگاهی افتاد و بسیاری از افراد این اتوبوس از جمله رضا صادقی به دیار باقی شتافتند.
از بازماندگان این حادثه می توان به خانم مریم میرزا خانی اشاره کرد که هم اکنون جزء 10 مغز برتر جهان شناخته می شوند ایشون هم کلاسی و یکی از دوستان مرحوم رضا صادقی بودند
خانواده ی این بزرگوار 9 مدال او را که طی مسابقات جهانی کسب کرده بودند را به موزه ی آستان مقدس رضوی اهدا کردند
ایشون حتی برای مرگ خود نیز متنی را نوشه اند:

مرگ شیرین است
در آن هنگام

که برگ های رقصان

درختان را وداع می گویند

برایم گودالی بکنید
در آن هنگام

که بستری از برگ

برای خفتن ابدیم آماده می شود

کلاغ ها را به آسمان خون گرفته دعوت کنید

در آن هنگام

که در میان خش خش برگ ها جا خوش می کنم

قطرات باران را

به سوی گونه هایم روانه کنید
و آنگاه

که در بستر خویش آرام می گیرم

چادر پرستاره ی شب را

بر روی آسمان بگسترانید


و سکوت را با من تنها بگذارید




این هم از یکی از نوشته هاشون
۱۴جولای،دهکده ی لیدی مکل هوس
hey,standup,standup
تقریبا ساعت ۷ صبح بود که با صدای مسترشینگ بیدار شدیم. علی (آقای نورمحمدی)خوابش سنگین تر بود .ابتدا او را بیدار کردم.مازیار(مهندس رامین راد) هم به اتاق ما آمد.پس از دست و روشویی به اتاق برگشتیم.به شوخی گفتم:"خب امروز قراره تیم ما فول مارک بشه،مگه نه؟"امید(دکتر نقشینه ارجمند)،گفت"پس چی،ولی من دیشب دیر خوابیدم،می ترسم سر جلسه خوابم بگیره"
گفتم:"نیم ساعت اول که همه ی مساله ها رو حل کردی،راحت می گیری و می خوابی."
همه زدند زیر خنده.
لباس پوشیدم.یک ربع بعد همه به سمت Canteenحرکت کردیم.مستر شینگ مثل همیشه زودتر از ما به کانتین آمده و میز صبحانه را چیده بود. بعد از صبحانه از کانتین بیرون آمدیم و با هم خداحافظی کردیم و هر کدام سوار اتوبوس های مخصوص خود شدیم. اعضای تیم با شماره های ۱ تا ۶ مشخص بو دند.دانش آموزان تیم های مختلف که شماره شان یکی بود سوار اتو بوس های یکسان می شدند در امتحان هم در یک اتاق بودند. البته چون تعداد شرکت کننده ها زیاد بودند دانش آموزان هم شماره،در دو اتاق ۳۰ نفری امتحان می دادند. روی یک صندلی نشستم، بغل دستی ام پسرس اهل تیرینیداد بود. با هم خوش و بشی کردیم .بعد سرم را روی صندلی گذاشتم و خوابیدم. تقریبا نیم ساعت بعد به دانشگاه رسیدیم. دانشگاه از قبل برای امتحان مهیا بود. حین خروج از اتو بوس به ما شماره ی اتاقی را که باید در آن مستقر می شدیم،گفتند. با کمی مشکل اتاقم را که در طبقه ی پایین بود، پیدا کردم و نشستم.
اتاق ۷ ردیف صندلی داشت که هر ردیف ۴ نفر می نشستند. در وسط هم راهرویی بود .من در گو شه ی سمت راست اتاق و ردیف اول نشستمو بغلدستی ام انگلیسی ، جلو ئیم ایرلندی و کناری آمریکایی. سمت چپ هر کس یک میز و صندلی خالی گذاشته بو دند و غذای هر کس را همراه با یک بطری آب در کنارش روی میز قرار داده بودند.
خانم و آقایی مراقب جلسه بودند و منتظر تا با بی سیم، ساعت شروع مسابقه را اعلام شود تا آنها در سوت شروع مسابقه بدمند. انتظار به سر آمد و مسابقه آ غاز شد. با جدیت شروع به باز کردن پاکت سوالات کردم. مساله ها داخل یک پاکت نامه بود و اوراق چرکنویس و پاکنویس مربوط به سوال در یک پوشه ی جدا گانه قرار داشت. سه پوشه ی سوال روی هم بود و کشی هم به دورشان بسته.پاکت را باز کردم برگه ی سوال دو صفحه بود.یک صفحه شرح سه سوال به زبان فارسی ویک صفحه مشتمل بر همان سوالات ولی به زبان انگلیسی.در نگاه اول همه ی آنها آسان به نظرم آمد.مساله ی دوم یک سوال هندسه بود و برخلاف المپیادهای قبل بسیار ساده.آن را در ۱۰ دقیقه حل کردم..خوشحال بودم چون دیدم دانش آموز آمریکایی هنوز مشغول حل همان مساله است و دانش آموز ایرلندی هم عبارت های جبری طویلی نوشته و می خواهد آن را از راه تحلیلی حل کند.
به سراغ مساله ی اول رفتم. فهمیدم که آنقدر ها هم آسان نیست.مساله این بود:
۱-دنباله یa1,a2,a3,...,akکه از اعضای مجموعه ی {nو...و2و1} انتخاب شده اند و شامل جملات متمایز می باشند،مفروض است اگر به ازای هرai+aj<=n,j,i<=kبتوان نتیجه گرفت عددt مو جود است که ai+aj=atآنگاه ثابت کنید:a1+a2+…+ak/k>=n+1/2 برای اینکه وقت تلف نشوند از مساله ی یک صرف نظر کردم. و به سراغ مساله ی ۳ رفتم . ایده ی مساله ی سه راحت به ذهنم رسید. حدود ۲ ساعت وقت داشتم ومی توانستم روی مساله ی یک فکر کنم.همین طور که فکر می کردم دیدم بهتر است اینها را به صورت صعودی مرتب کنم.:
A1<>a2...
چون akبزرگترین عضو دنباله بود ،به این نتیجه رسیدم که اگر ai+aj<=n آنگاهai+aj<=akولی باز هم مشکل حل نمی شد.یکهو این فکر به ذهنم رسید که a1را باak جمع بزنم. و در نتیجه a1+ak>nخواهد شد.پسa1+ak>=n+1 است. از اینجا عدد n+1به دست آمد.بعد از آن از ابتکار گوس استفاده کردم و ثابت شد:
Ak+a1>=n+1,…,a1+ak-t+1>=n+1
حالا فقط كافي بود همه ي اعضاي طرف اول را جمع بزنيم تا به نامساوي زير برسيم:
2(a1+a2+…+ak)>=k(n+1)
مساله ي 3 را در پوشه ي مربوط نوشتم و از جلسه خارج شدم.در محوطه همان پسر كويتي ديشب را ديدم كه خوب انگليسي صحبت ميكرد.از مساله ي 2 پرسيدم.گفت:مساله ي ساده و كلاسيكي بود.بعدا فهميدم هيچ يك از كويتي ها از اين مسئله نمره ي بالاتر از 3و4 نياورده اند.
تقريبا يك ساعت در محوطه ي دانشگاه بيكار بودم و گردش مي كردم. بالاخره زنگ پايان خورد و بچه ها ريختند بيرون. اولين كسي كه ديدم مريم ميرزاخاني بود.همين كه مرا ديد جلو آمد و گفت مساله ها آسان بود و من همه را حل كردم. نظر من هم همين بود.بعد رويا بهشتي را ديدم كه سوال يك را حل نكرده بود .اميد و علي هم از نتيجه راضي نبودند و مازيار راضي به نظر مي رسيد. به همراه خانم قابل رحمت و بقيه ي بچه ها به طرف رستوران دانشگاه رفتيم. پس از غذا نيم ساعت وقت داشتيم. موقع برگشت باران شديدي گرفته بود. اتوبوسها راه افتادند و به كمپ برگشتيم.
تا فردا صبح برنامه اي جز آ مادگي براي امتحان نداشتيم.روز بعد مثل ديروز سوار اتوبوس ها شديم. آمادگي بيشتري داشتم و به سفارش يكي از دوستان "يا مفتح الابواب" مي گفتم تا خداوند كمك كند.
امتحان شروع شد.سوالات را از پاكت خارج كردم و خواندم.يك سوال نظريه اعداد و يك سوال جبر ويك سوال عمومي. از نظريه اعداد شروع كردم.پس از قدري تحليل راه حل را پيدا كردم.
به سراغ مساله ي 2 رفتم.مساله ميخواست تابع fرا كه شرايطي براي آن گذاشته بود بيابيم. با اين قبيل مسايل از قبل آشنايي داشتم و ميدانستم چگونه شروع كنم.
يك سري اعمال مقدماتي روي آن انجام دادم ولي جوابي پيدا نكردم.به همين جهت مساله ي 2 را رها كردم و به سراغ مساله ي 3 رفتم.
اين مساله فكري بود و عمليات كمتري نياز داشت.2 ساعت متوالي به آن فكر كردم و چند ايده به ذهنم رسيد ولي نتوانستم آإنها را ادامه بدهم. ديدم وقتم دارد تلف مي شود پس به سراغ مساله ي 2 رفتم. راه حلي به ذهنم رسيد آن را نوشت. و تا پايان امتحان به مساله ي 3 فكر كردم. ولي نتوانستم آن را بطور كامل حل كنمو چند دقيقه مانده به پايان امتحان تمام ايده هايم را نوشتم حدود 5/1 صفحه مطلب شد.
سوت پايان مسابقه زده شد. مازيار و ميرزاخاني تمام سوالات را حل كرده بودند. من از علي پرسيدم كه آيا براي سوال 2 جوابي به دست آورده است؟گفت:"ثابت كردم جواب ندارد" من هم همين مطلب را ثابت كرده بودم.ولي ميرزاخاني گفت:"جواب دارد و جوابش x/-x-1است."من هنوز باور نمي كردم. كمي كه فكر كردم ديدم راست مي گويد و من مرتكب اشتباه شده ام. نا اميد شدم و ديگر به مدال فكر نمي كردم. بعدا فهميدم سوال2 را 4 گرفته ام و سوال 3 را 5. اگر سوال 2 را كامل حل كرده بودم نمره ام 40 مي شد و طلا مي گرفتم.
رضا صادقي


شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۱ |

 

با تمام وجود گناه کردم و در تکرار آن اصرار!
اما نه نعمتش را از من گرفت، نه گناهانم را فاش کرد!
اگر اطاعتش را کنم چه میکند؟(دکتر شریعتی)


دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۱ |

 

یکی درد و یکی درمان پسندد/یکی وصل و یکی هجران پسندد/ من از درمان و درد و وصل وهجران /پسندم انچه را جانان پسندد

جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۱ |

 

حال و هوای الان من(دمت گرم بابا طاهر)

اگر یار مرا دیدی به خلوت /بگو ای بی وفا ای بی مروت/گریبانم زدستت چاک چاکه/نخواهم دوخت تا روز قیامت


جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۱ |

 

تکراری اما مناسب حال من

هر كس به طريقي دل ما ميشكند/ بيگانه جدا دوست جدا ميشكند /بيگانه اگر ميشكند حرفي نيست/من در عجبم دوست چرا ميشكند


پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۱ |

 

اندازه یه دنیا خسته شدم

خستههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه



چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ |

 

مردم چه میگویند

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط
بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی
غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...
به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت:
مردم چه می گویند؟!...
می خواستم با دختری روستایی ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم:
چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند:
مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت:
وای بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم
گفت: شکست، به همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!...
می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم
گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!...بچه ام می
خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی.
گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند...
می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ

کشید. دخترم گفت: چه شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!..
مُردم!!!
برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و
گفت: مردم چه می گویند؟!...
از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت:
مردم چه می گویند؟!... خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک
کردند.

حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام
جمله ای بیش نیست: "مردم چه می گویند...؟!"
مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، اکنون لحظه ای نگران من نیستند...

یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۱ |

 

حافظا......................

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

بر جفای خار هجران صبر بلبل بــایدش

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منـال

مرغ زیرک چون بدام افتد تحمل بایـدش

باچنین زلف ورخی بـادش نظربازی حـرام

هر که روی یاسمین وجعد سنبل بایدش

رند عالم سوز را بامصلحت بینی چکار

کارملک است آنکه تدبیر و تأمل بایدش

تکیه برتقوا ودانش درطریقت کافریست

راهرو گرصد هنــر دارد توکل بایــدش

نــازها زان نرگس مستانه می باید کشید

ایندل شوریده گران زلف وکاکل بایدش

ســاقیا در گردش ســاغر تعــلل تا بچند

دور چون به عاشقان افتد تسلسل بایدش


سه شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۱ |

 

به گزارش «کافه سینما» شهاب حسینی پیام تبریکی برای اصغر فرهادی نوشته است که متن آن در پی می آید:

و تنها اوست یگانه خالق متعال

سلام اصغر عزیز، شاید بی مناسبت نباشد که به مثال عهد قدیم و سرداران رشیدی که افتخارات برای این سرزمین رقم زدند، تو را نیز فاتح بزرگ نامید و سردار تاریخ ساز پهنه فرهنگ و هنر این سرزمین.

خوشحالم که در رکابت بودم برای خدمت به فرهنگ و هنر این سرزمین که مردمان نجیبش را شایستگی بهترین هاست و عجب داستان پر فراز و نشیبی داشت این سفر بزرگ از نقطه آغاز که از اندیشه ات بر قلمت جاری شد تا لحظه ای که پرچم نجیب این دیار در یکی از قله های رفیع ادب و فرهنگ وهنر جریان ساز و تاثیر گذار سینمای جهان به اهتزاز در آمد و چه شیرین بودند صورت هایی که در آنان شکوه چشمان اشک بار و لب های خندان توامان جاری بود و یقینم بر این است که شعور کامل حاکم بر نظم آفرینش، صدای خلوص قلب و اندیشه تو را شنید، آنگاه که برای اولین باری که گرد هم بودیم و بر نما های مستند از تصاویر غمناک دادگاه های خانواده چشم دوخته بودیم، تو به جای اینکه بگویی فیلمی خواهیم ساخت چنین و چنان، گفتی: "بچه ها می بینید مشکلات مردم را؟" و این خلوص خدمت بود و قربانی هابیل که بر درگاه احدیت پذیرفته شد، آن را برکت داد و بر بام فرهنگ جهان بیافراشت و به واسطه آن دل ملتی را که هر روز و به هر بهانه صدایش می کنند گرم و شاد و امید وار کرد.

اما در میان این آوا های خوش شادمانی، به گوش رسید صدای قابیل هایی که ناهنجار و گوش خراش داد سخن سردادند از بی ارزش بودن تلاشت. چه خوش گفت شاعر که از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست اما حقیقت همیشه پیروز است.

آنچه تو کردی سهم بودنت را کامل کرد، الهام بخش و امید آفرین شد و غبار از چهره کهن و پر اصالت این سرزمین بار دیگر برگرفت و حالا همگی با عشق بیشتری بر عمق نگاه یکدیگر چشم می دوزیم و لبخند می زنیم و خوشحالیم که این خاک، خاک بزرگ پرور است، همواره بوده و باز خواهد بود. دستانت پر توان و خدا قوت. به هم او می سپارمت که همانا خیرالحافظین است.


جمعه دوازدهم اسفند ۱۳۹۰ |

 

مردم اغلب بي انصاف, بي منطق و خود محورند,ولي آنان را ببخش .

اگر مهربان باشي تو را به داشتن انگيزه هاي پنهان متهم مي کنند,ولي مهربان باش .

اگر موفق باشي دوستان دروغين ودشمنان حقيقي خواهي يافت,ولي موفق باش.

اگر شريف ودرستکار باشي فريبت مي دهند,ولي شريف و درستکار باش .

آنچه را در طول ساليان سال بنا نهاده اي شايد يک شبه ويران کنند,ولي سازنده باش .

اگر به شادماني و آرامش دست يابي حسادت مي کنند,ولي شادمان باش .

نيکي هاي درونت را فراموش مي کنند.ولي نيکوکار باش .

بهترين هاي خود را به دنيا ببخش حتي اگر هيچ گاه کافي نباشد.

ودر نهايت مي بيني هر آنچه هست همواره ميان "تو و خداوند" است نه ميان تو و مردم

دکتر علي شريعتي


دوشنبه یکم اسفند ۱۳۹۰ |

 

زیبا .............

و ناگهان ديدم در کنار فرعون ها و قارون ها که به بردگيمان

 مي خريدند و به بيگاريمان مي کشيدند، ديگراني نيز به نام

 جانشينان پيامبران سرکشيدند، روحانيان رسمي.

 


شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۰ |

 

...

گاهی اوقات هر چی سعی میکنی شکست هات رو فراموش کنی

بازم نمی تونی اون موقع هست که تصمیم میگیری................



سه شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۰ |

 

..

ه خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق، به امضا شدنش می ارزد

گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد

با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه برپا شدنش می ارزد

دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

سالها ... گر چه که در پیله بمانَد غزلم
صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد """


دوشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۰ |

 

خدا را چقدرباور داری ؟

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.او پس از سالها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.ولی چون افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.شب بلندیهای کوه را در بر گرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید.همانطور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.در حالی که به سرعت سقوط میکرد از کوه پرت شد.همچنان سقوط میکرد و فکر میکرد که مرگ اکنون به او خیلی نزدیک شده.ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد ودر میان اسمان معلق شد.در این لحظه فریاد زد : خدایا کمکم کن!!! ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد :چه می خواهی؟ -ای خدا نجاتم بده. واقعا باور داری که میتوانم نجاتت دهم؟ -البته که باور دارم. اگر باور داری طناب دور کمرت را پاره کن! یک لحظه سکوت.......ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد!گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از طناب اویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که اوفقط یک متراز زمین فاصله داشت!!!! وقتی ایمان داری پس واقعا ایمان داشته باش.....


شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۰ |

 

مرحوم اسماعیل دولابی از بزرگان و علمای معاصر  داستان وتمثیل قابل تاملی را بدین طریق نقل می کنند:

پدری چهار تا بچه را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا‌ را مرتب کنید تا من برگردم.
خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند ...
یکی از بچه‌ها که گیج بود، حرف پدر یادش رفت. سرش گرم شد به بازی. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید.
یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند.
یکی که خنگ بود، ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد، مرتب کنیم.
اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را. می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد. هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که آقاش همین ‌جاست. توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیر‌تر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم
آن بچه‌ شرور همه جا را هی می‌ریخت به هم، هی می‌دید این خوشحال است، ناراحت نمی‌شود. وقتی همه جا را ریخت به هم، آن وقت آقا آمد.
ما که خنگ بودیم، گریه و زاری کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد.

زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباش.
شرور که نیستی الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش.
نگاه کن پشت پرده رد آقا را ببین و کار خوب کن.
خانه را مرتب کن، تا آقا بیاید


شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۰ |

 

زندگی با همه‌ی وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به جزا دادن و افسوردن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

زندگی جنبش  جاری شدن است

از تماشاگاهه آغاز حیات تا به جای که خدا میداند


دوشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۰ |

 

آرشيو مطالب

هفته دوم مرداد ۱۳۹۱

هفته اوّل مرداد ۱۳۹۱

هفته چهارم تیر ۱۳۹۱

هفته دوم خرداد ۱۳۹۱

هفته چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱

هفته دوم فروردین ۱۳۹۱

هفته دوم اسفند ۱۳۹۰

هفته اوّل اسفند ۱۳۹۰

هفته چهارم بهمن ۱۳۹۰

هفته سوم بهمن ۱۳۹۰

هفته دوم بهمن ۱۳۹۰

هفته چهارم دی ۱۳۹۰

هفته سوم دی ۱۳۹۰

هفته سوم مهر ۱۳۹۰

هفته اوّل مهر ۱۳۹۰

هفته سوم شهریور ۱۳۹۰

هفته اوّل شهریور ۱۳۹۰

هفته چهارم مرداد ۱۳۹۰

هفته سوم مرداد ۱۳۹۰

هفته اوّل مرداد ۱۳۹۰

هفته چهارم تیر ۱۳۹۰

هفته دوم تیر ۱۳۹۰

هفته دوم فروردین ۱۳۹۰

هفته سوم اسفند ۱۳۸۹

هفته دوم بهمن ۱۳۸۹

هفته اوّل بهمن ۱۳۸۹

هفته چهارم دی ۱۳۸۹

هفته سوم دی ۱۳۸۹

هفته دوم دی ۱۳۸۹

هفته چهارم آذر ۱۳۸۹

هفته دوم آذر ۱۳۸۹

هفته سوم مهر ۱۳۸۹

هفته دوم مهر ۱۳۸۹

هفته اوّل مهر ۱۳۸۹

هفته چهارم شهریور ۱۳۸۹

هفته سوم شهریور ۱۳۸۹

آرشيو

 
 
 
   

اسلایدر

دانلود فیلم